فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى

380

تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى )

خوانده ، بدين كوه راضى شود و اگر سازگارى نداشته باشد ، پيش قاضى رود . او را كجا دست « 1 » آنكه يد تصرّفم را باطل گرداند و كى روى آنكه به وجوه بيّنه وجه تملّكم « 2 » را از حليهء ثبوت عاطل گرداند . در خاطر انديشهء تصرّف و بر زبان [ اظهار ] تعطّف ، با سوسمار گفت امشب چون احبّاى قديم را به لقاى كريم ايناس فرموده‌اى و به تشريف شريف قصد استيناس نموده « 3 » ؛ ساعتى استراحتى اختيار فرما كه كشتن آن مار نه دشوار و تخليهء وطن تو آسانتر هر كار « 4 » است و تو با خاطر فارغ [ و عيش سايغ در اين ظلّ سابغ ] آسوده باش تا من بروم و مداخل و مخارج وطن تو را مشاهده نمايم و در تدبير اخراج آن عدو با خود كنكاشى كنم ، شايد به خدعه‌اى دفع او ميسّر گردد . سوسمار با خاطر راجى خود را از شرّ آن عدوّ ( 203 - ر ) ناجى دانسته ، در خواب شد . بوزينه متوجّه آن شعب گشت و به اماراتى كه از سوسمار شنيده بود به وطن او پى برد . منزل را سزاوار يافت و زلال عيش خود را در آن شعب خوشگوار ديد ، به آواز مستعطفانه و فسانهء خادعانه مار را از خانه بيرون آورد و گفت شبى خوش هواست ساعتى در اكناف [ اين ] شعب « 5 » طوفى نماييم و از مسامرهء حبيب بىمزاحمت رقيب بر آساييم . مار از زهر فسون « 6 » او غافل با او در اطراف شعب مىگشت و از هر گونه سرگذشت در ميان ايشان مىگذشت . بوزينه در صورت استفسار از مار طلب اقرار كرد و گفت همانا اين خانه‌اى تو كه رشك ممالك است ، معلوم داشته باشى كه مجهول « 7 » المالك است ! مار گفت روزى از پى روزى مىشتافتم اين خانه را خالى از خداوند يافتم . چند روزى در او بر مىآسايم نه آنكه بر آنم كه جاويد در او مىپايم ! گفت : اگر رخصت دهى به عزم تفرّج نظرى و در مداخل اين خانه گذرى كنم . مار زبان به تواضع بگشاد و مهرهء مهر در ميان نهاد و گفت :

--> ( 1 ) . P : دست + دهد . ( 2 ) . P : بمثلكم . ( 3 ) . P : بود . ( 4 ) . P : آسان كار . ( 5 ) . F : عالم . ( 6 ) . K : افسون . ( 7 ) . F : مجبول .